-
امشب
شنبه 16 مرداد 1389 23:44
چه شب سخت و بی انتهایی هست امشب؛ درست مثل هر شب... هر شبی که یاد تو این چنین قلب و روحم را در هم می فشارد و بغض گلویم را پر می کند بی آنکه هیچ تسلایی باشد جز خودت... امشب وقتی با خیال تو غرق در اندوه با خاطراتت همگام شدم ، تک تک واژه هایی که با عشق برایم نجوا کرده بودی در ذهنم زنده شد. باز در ذهن من جان گرفتی و...
-
تلخ ترین یادبود...
دوشنبه 31 خرداد 1389 23:32
شاید سخت ترین لحظه زندگی؛ لحظه باور باشد برای سهمگین ترین خبری که به راحتی می تواند استخوانهایت را بلرزاند و تو را بر زانو بنشاند. لحظه ای که تو در خود می شکنی و هیچ دست آویزی برای نجاتت نیست. آنگاه که دم به دم در مرداب هولناک نا امیدی بیشتر و بیشتر فرو می روی و در تلاشی که آخرین نفسهایت را به زور از سینه برون برانی...
-
تو...
شنبه 29 خرداد 1389 23:59
چقدر دلم تنگ بود برای دوباره از تو نوشتن. چقدر لبریز حسرت بودم از گفتن و دوباره گفتن از تو. تویی که یک ساله دیگه نیستی. دیگه چشمهای نازت رو به روی من, منی که تنها آزارت دادم و بس؛ بسته ای و هیچ راهی نمانده برای دوباره حس کردنت. تویی که تمام بودنت را از من گرفتی تا نبودنت بزرگترین شکنجه باشد برای روح زخمی ام که در...