چقدر دلم تنگ بود برای دوباره از تو نوشتن. چقدر لبریز حسرت بودم از گفتن و دوباره گفتن از تو. تویی که یک ساله دیگه نیستی. دیگه چشمهای نازت رو به روی من, منی که تنها آزارت دادم و بس؛ بسته ای و هیچ راهی نمانده برای دوباره حس کردنت.
تویی که تمام بودنت را از من گرفتی تا نبودنت بزرگترین شکنجه باشد برای روح زخمی ام که در کالبد جسمی خسته به دام افتاده و تا رهایی اش و رسیدن به تو؛ باید به فاصله یک عمر بار زندگی را به دوش بکشد و تنهاتر و خسته تر از پیش؛ نفرین دائمی اش را بدرقه نفسهایی کند که تمامی ندارد.
موهبت زندگی برایم کابوسی بی پایان و موهش شده که تنها در انتهایش می توان دوباره با تو متولد شد و در مرگ؛ از ابتدا زندگی کرد. می دانم که در پایان این پل تو به انتظارم ایستاده ای تا با هم پدیده ای شگرف به تصویر بکشیم. اما فقط خدا میداند تا پایان راه؛ چند نفس باقی مانده....
هیچ میدانی چقدر دلتنگ تو هستم؟ دلتنگ مهربونیهات؛ قربون صدقه هات، نوازشهات و تحمل بی اندازه ات...
باور این همه توان در تاب آوردن غم نبودنت؛ هرگز در ذهنم نمی گنجید اما من فضای غم زده قلبم را به شهادت می طلبم که در این یک سال؛ هر لحظه را در دریغ از محرومیت همیشگی ام از تو؛ به سختی گذراندم و بارها تا مرز نفس بریدگی پیش رفتم و باز برگشتم تا تو در خلوتگاه قلب اندوه زده ام؛ امتداد هستی را به نظاره بنشینی. مگر نه اینکه بارها گفته بودی که تا آخرین روز زندگی من؛ در من زنده خواهی ماند حتی اگر کالبدی برای حیات نداشته باشی...
این روزها؛ این روزهای سخت و بی امید که به سالروز شوم و نفس گیر رفتنت نزدیک می شوم در بدرقه پرشور اشکهایم تمام خوبیهای بی اندازه ات را با تمام جزییات بار دیگر در ذهنم به تماشا می نشینم تا در اوج دلتنگی هایم به تکرار این واقعیت تلخ برسم که کسی که بهترین بود دردناک ترین اندوه را در دلم جاودانی کرد که تنها بتوانم با امید به پایان، نفسهایم را از سینه بیرون بکشم.
یادت همیشه عزیز است...
بنیامیس
نوشتن از دلتنگی زیباست
تجربه کردم کمی هم تلخه البته تلخیش گاهی اوقاته اما ادم سبک میشه مثل ارامش بعد از طوفان میمونه
سلام دوست عزیز وبلاگتون بسیار زیباست.اگه میشه به سایت من هم سر بزنید.ممنون